تبليغاتX
پننده

راستی یادم رفت، اونا زیر عکس کوبریک نوشته بودن  کارگردان بدبین و منزوی هالیوود!

قبوله! پرتقال کوکی رو ننوشتم! اما دکتر استرنج لاو رو هم با اون دیالوگ معروف "آقایون لطفا دعوا نکنین اینجا اطاق جنگه" ننوشتم! آخه اون رو تو هر وبلاگی که باز کنم جزو اولین پستها می نویسم.

کمی ignorance!

پرتقال کوکی یه شاهکار کوبریکیه. از نظر فرم و محتوی. ترکیب جدیدی از اعوجاج موسیقی و اشکال. و سمفونی نهم بتهوون. من سمفونی نهم رو با این فیلم کشف کردم. وقتی با سینتی سایزر اون ملودی معوج و دفرمه رو می شنوی و بعد آلکس رو می بینی که توی صفحه فروشی با اون دو تا دختره لاس می زنه و بعد اون صحنه داخل آپارتمان الکس که یه شاهکار دیگه از اعوجاج موسیقی – ویلیام تل-.

دیدن یه صفحه با عنوان 2001, A Space Odyssey  توی همون مغازه برای اونائی که یه کم بیشتر دقت می کنن هم از کنایه های فرامتنی ظریف خودشه!

این فیلم مثل تمموم فیلمای دیگه اش پر از کنایه است. وقتی پسرها به زن نویسنده جلوی شوهرش تجاوز می کنند و همزمان "آواز در باران" رو می خونند! از این ترکیب متناقض موسیقی و تصویر شاید فقط بتونم از فیلمای خودش مثال بزنم.

اما کنایه های کوبریک کنایه های مرد سرخورده ای به دنیا نیست که برای گرفتن انتقام ناتوانی هاش اون رو به مسخره می گیره. شاید زندگی خصوصی آرام (بر خلاف اغلب هنرمندا) و وفادارانه اش – و چرا پیچ بزنم کافییه فقط مصاحبه با زنش رو در مستند STANELEY KUBRICK A Life In Pictures   ببینید، بدون هیچ تفسیری – دلیلی برای همین باشه. کنایه ها و بدبینی های اون مختص مردیه که دنیا رو اون طور که هست می بینه و سعی می کنه اون رو در قالب یه "سمعی و بصری" بزرگ با بقیه تقسیم کنه. داشتم به حماقت نوشتن پیام برای بشریت و این خزعبلات نزدیک میشدم! اما فیلمهاش جوندارتر و اریجینال تر از اونن که بشه برچسب رنگ و رو رفته پیام داشتن رو بهشون زد: اونا واکنش یه نابغه ان به جهان اطرافش.

حیفه اینجا یادی از شروع دکتر استرنج لاو نکنم وقتی هواپیماها  با اون موسیقی ملایم مشغول سوختگیری هستن شاید تنها تصویری که به ذهن (شاید منحرفی مثل من؟!) میرسه جفت گیریه! اگه اینجور هم فکر نکنم، فالیک بودن نوک هواپیمای اولی انکار ناپذیره!

پ.ن:هرگز وجه تسمیه پرتقال کوکی رو نفهمیدم. کسی می تونه کمک کنه؟

+ چنين پريد پننده |

امروز عصر با استنلی کوبریک اومدم خونه! یعنی راننده تاکسی عجیب شبیه استنلی کوبریک بود! یاد اون کاریکاتور کوبریک افتادم که اون وقتها بچه ها زده بودن به دیوار کانون فیلم. و زیرش نوشته بودن استنلی کوبریک فیلمسازی با دید تلخ و سیاه، یا چیزی تو همین مایه ها! منم کلی عصبانی شدم. به نظرم کوبریک هر چیزی هست (بود) بجز با دید سیاه. اون فوق العاده مو شکافه و بسیار دقیق در حد وسواس و خیلی سختگیر. اما هرگز نمی تونم اون رو با دید سیاه تصور کنم. شاید اگه راههای افتخار رو می دیدم همچین فکری می کردم. اما نه با دیدن باری لیندون، 2001 یک ادیسه فضائی و یا حتی آخرین فیلم عجیب و غریبش چشمان تمام بسته. این بلائیه که برچسب زدن به مرور زمان سر همه چیز میاره.

بهترین موقعی که دیدم کسی انتقام خودش رو از برچسب زن ها گرفته باشه مصاحبه های باب دیلنه. اونا رو تو فیلم جدید اسکورسیزی درباره اش به اسم No Direction Home دیدم! وقتی خبرنگاره ازش می پرسه من به عنوان کسی که از 30 سالگی رد شده میخوام بدونم تو خودت رو چطور طبقه بندی می کنی و اون میگه با استناد به خودت من خودم رو زیر سی سال طبقه بندی می کنم! و کلی مسخره بازی برای خبرنگارهائی که سعی می کنند با تعابیر قلنبه سلنبه از اون حرفای قلنبه بیرون بکشن! دل آدم حسابی خنک میشه!

 

+ چنين پريد پننده |
اگه گفتین عکس وبلاگم چیه؟
+ چنين پريد پننده |

I shall seize Fate by the throat; it shall certainly not bend and crush me completely.
-- Ludwig van Beethoven, letter to F G Wegeler, 1801

 

+ چنين پريد پننده |
چرا قوانین مورفی همیشه برای من درست و دقیق کار می کنن؟

چرا هر وقت صفحه ام رو سیو نکنم نوشته هام می پره؟!

+ چنين پريد پننده |

صبحای خیلی زود قبل از اینکه حتی چشاش باز شه اولین کاری که می کرد روشن کردن کامپیوترش بود. امروز ساعت ۱۰ از خواب عمیقی بیدار شد. اونقدر عمیق که وقتی بیدار شد احساس می کرد واقعا از عمق یه دریا به سطح بالشش اومده.

برای چند دقیقه یادش نیومد کجاست و چی راسته و چی دروغ. تو خوابش داشت با شور و حرارت برای چند تا خانم مذهبی از تبعیض نسبت به زنها حرف میزد! و بعد از کنار جائی رد شد توی خوابش که یه صحنه نمایش چیده بودن و مثل شعبده بازی داشتن درباره عرفان و بالا رفتن درجات روحی صحبت می کردن. توی دلش تحقیرشون کرد!

بعد کم کم یادش افتاد... شمارش معکوس به سمت عید! هیچ علاقه ای به برگشتن به خونه آرزو ها(!!) نداشت. اصلا دلش نمی خواست برای چند لحظه احمقانه دوباره دور هم جمع بشن و ادای خونواده های خوشبخت رو در بیارن. در حالیکه تا همون چند دقیقه قبلش همه در حال تنش و درگیری با هم بودن. انگار همه شون دارن برای یه تئاتر آماده میشن. واقعا هم همین بود. هرسال تکرار می شد. جنگ و جدال برای تلفن ها و فرار کردن به هر قیمت. دادن و گرفتن هدیه هایی که برای هر کدومش کلی جر و بحث شده بود و قرار بود بشه. اگه خریده بودی چرا خریدی؟ و اگه نه که واویلا! یکی دو سالی بود که مثل خوردن دواهای خیلی بدمزه تلفن های فامیلی رو به خودش یاد داده بود. دیگه مثل قدیما اونقدر به شدت بهمش نمی ریخت. البته دلیل اصلی اش این بود که دیگه کسی سراغشون رو به جز در عید ها و تولد ها نمی گرفت. این بهترین حالتی بود که می تونست تو یه فامیل ایجاد بشه.

فقط همین یه چند ساعت پیک فشار رو باید تحمل می کرد و تموم میشد. می تونست تا آخر تعطیلات بره توی لاک خودش. به این ها هم عادت کرده بود کم و بیش. همون طور که به سیگار کشیدن ها و حرفهای خاله زنکی بی پایان رئیسش عادت کرده بود. همون طور که به همسایه پائینی که تازگیها خوش اخلاق شده بود عادت کرده بود. همون طور که به معطل شدن برای هر کار کوچیک و بزرگی توی هر جائی عادت کرده بود.

اومد و نشست پای کامپیوتر. خواست اول دا رو بیدار کنه. اما دلش نیومد. با خودش گفت بذار لااقل از آخرین روز آزادیش استفاده کنه! میدونست که اون احتمالا تا تابستون نمیتونه بیاد.

کارت اینترنت طبق معمول تموم شده بود. عصبانیش نکرد. فقط به ذهنش رسید که: "چه دل پری!"

مثل همیشه تو هر سایتی رفت با فونت فارسی و لاتین مشکل پیدا کرد و بای پ و ژ تو هر کدوم از صفحه ها!

با خودش تصمیم قاطعانه ای گرفت. این بار با تمام وجودش و با دونستن تمام تردید هاش. این یکی از همه بهتر بود. هفت سال تمام به هیچ جائی راه نبرده بود. و میدونست که به مراتب از دوستانش – از تمام کسانی که می شناخت خوشبخت تره. حداقل فقط تو موقعیت های خاصی که هر بار هم محدود ترشون می کرد دچار Family Gathering Blessing می شد. میدونست که قضایا فقط به روزی یه تلفن محدوده. که اگه همون بازجوئی تلفنی رو درست رد می کرد دیگه برای مدتی خبری نبود:

- سلام

- سلام

- خوبی؟

- ممنون . تو چطوری؟

- چه خبر؟

- هیچ – شما چه خبر؟ (تازگیها خیلی زیرکانه سعی می کرد خودش این عبارت رو استفاده نکنه!)

میدونست بحث نباید به دوستاش کشیده بشه. علی الخصوص اونائی که شوهر کردن و بچه دارن. چون بعد عزاداری برای دیدن نوه موفرفری شروع میشد. و گفتن اینکه یه زندگی بد با شوهر به مراتب بهتر از بی شوهره! انگار که خودش فهم نداشت. فهم چیه اصلا مگه غریزه نداشت؟؟ یعنی واقعا خودش نمی فهمید شوهر یا بچه ممکنه بخواد؟!

یه جا باید این چرخه بیمار رو تموم می کرد. وقتش الان بود و جاش همین جا!

+ چنين پريد پننده |
خیلی از دوستای قدیمی رو که می بینم یا از اتفاقاتی که براشون میافته با خبر میشم دست از زر زر کردن بر میدارم. مطمئنم که خیلی جاها شانس آوردم.
+ چنين پريد پننده |
قدیما یه وبلاگ دیگه داشتم. مدت ها بود بهش سر نزده بودم. ۱۶۷ تا کامنت براش گذاشته بودن!
+ چنين پريد پننده |
با این  حرف پاندورا خیلی موافقم. چیز جالبی که در نوشتن و در تمام نویسنده ها از آماتور تا حرفه ای هست. همه میخواهیم درونمان را حفاظت کنیم و تا حد ممکن درون دار باشیم. حتی گاها افراطی. تا حدی که جائی خوانده بودم سالینجر تا مدت ها از دخترش به خاطر اینکه به خبرنگارها گفته اون مراقبه می کنه رنجیده بوده. اما با این وجود می خواهیم بنویسیم برای دیدن بقیه-اگه غیر از این بود دفتر و کتاب و Microsoft Word مدتهاست که اختراع شده! از دوستان قدیمی پنهان می کنیم و دوستان جدید پیدا می کنیم!
+ چنين پريد پننده |
کتابیه که جدیدا خوندم. خیلی باهاش حال کردم. حتی گاهی با صدای بلند می خندیدم!

کتاب بسیار احمقانه ای که تمام اتفاقات روزمره رو به طرز جالب و جذاب و کاملا انسانی برای آدم تعریف می کنه. روابط روزمره آدمها و اتفاقات بینشون. همون مسائل کوچیک و بی اهمیتی که هیچ ربطی به فرهنگ و ملیت ندارن. همون همسایه های فضولی که همه جای هر شهری پیدا میشن. همون cleavage های خیلی بازی که حداقل هر فامیلی یکیشون رو داره! همون بچه های دردسر ساز وسواس های کوچیک و بزرگ. تمام مزخرفات حول و حوش جشن عروسی! و از همه مهم تر برای من اینکه شکلهای روی جلد کتاب با محتویاتش میخونه! از خیمه جلوی در تا هواپیماهای در حال پرواز در پس زمینه!

 

+ چنين پريد پننده |

The only one who hasn't shat on me was the ... crow!

The picture will be installed here soon!

 

+ چنين پريد پننده |

همزمانی یا coincidence موضوع خیلی جالبیه که بعد از لحظات بین خواب و بیداری اول صبح شاید دومین چیزی باشه که باعث بشه از به دنیا اومدن پشیمون نشیم! فیلم قرمز کیشلوفسکی شاید جالب ترین و جذاب ترین نحوه نمایش این موضوع باشه. شاید کل داستان فیلم  قرمز و همزمانی از نوع خوش بینانه و رمانتیکش در این شعر خلاصه بشه:

(حتما بخونین! یه عاشقانه معمولی نیست!!)

 

 

Love at First Sight

by Wislawa Szymborska

They both thought
that a sudden feeling had united them
This certainty is beautiful,
Even more beautiful than uncertainty.

They thought they didn't know each other,
nothing had ever happened between them,
These streets, these stairs, this corridors,
Where they could have met so long ago?

I would like to ask them,
if they can remember -
perhaps in a revolving door
face to face one day?
A "sorry" in the crowd?
"Wrong number" on the 'phone?
- but I know the answer.
No, they don't remember.

How surprised they would be
For such a long time already
Fate has been playing with them.

Not quite yet ready
to change into destiny,
which brings them nearer and yet further,
cutting their path
and stifling a laugh,
escaping ever further;
There were sings, indications,
undecipherable, what does in matter.
Three years ago, perhaps
or even last Tuesday,
this leaf flying
from one shoulder to another?
Something lost and gathered.
Who knows, perhaps a ball already
in the bushes, in childhood?

There were handles, door bells,
where, on the trace of a hand,
another hand was placed;
suitcases next to one another in the
left luggage.
And maybe one night the same dream
forgotten on walking;

But every beginning
is only a continuation
and the book of fate is
always open in the middle.

Translation from Polish by Roman Gren
Translation from French by Sarah Hardenberg
+ چنين پريد پننده |

چند شب پیش از معدود دفعاتی بود که سوار یه ماشین با حال شدیم که برامون Queen  گذاشت. همزمانی قضیه - من تازگیها یه جورائی کوئین رو کشف کردم – خیلی برام جالب بود. و اون آقا با آب و تاب تمام داستان انتقال ایدز از یه زن به اون رو تعریف می کرد! جالب اینجاست که فردی مرکوری همجنس گرا بوده. البته هر کسی در زندگی شخصی اش ممکنه بخواد تغییر ذائقه بده! بحثی نداریم!

 

+ چنين پريد پننده |

حرف متالیکا شد. اگه تو شب با ماشین سفر طولانی رفته باشین حتما این آهنگ (که البته خیلی هم مال متالیکا نیست) براتون خیلی معنی میده:

Turn The Page

 

البته ظاهرا کلیپی که براش درست کردن کارو خراب می کنه . انگار آهنگ رو از انتزاع و قابلیت تعمیم به حالات مختلف در میاره. مثل داستان مردی که به بتهوون بدهکار بود و بتهوون پولش رو از اون خواست. مرد پرسید آیا ضروری است؟ بتهوون جواب داد بله، ضروری است ضروری است. و این مایه یکی از کوارتت های بتهوون میشه [نقل از میلان کوندرا]. از سبکی به سنگینی. از انتزاع و کلیت به جزئیت!

 

+ چنين پريد پننده |

 

خیلی وقت پیش ها – وقتی هنوز متالیکا رو یه جورای می پرستیدم – یه نفر بهم گفت: اینا چیه گوش میدی؟ این موسیقی شیطانه. تو کلاسای انرژی درمانی اینو به ما میگن. اینا همه شون پیرو شیطانن و ... بعدها یکی از دوستای مشترکمون تعریف کرد که اون همیشه کارش این بوده که دخترا رو بازی بده. کاری میکرده که همه فکر کنن اون فقط به فکر اوناس! من با اختلاف سلیقه و عقیده مشکلی ندارم فقط نمیدونم تعریف شیطان و شیطانی با این تفاسیر چیه؟!

پی نوشت: یادم باشه از دستمال به سریسم (!) هم بنویسم!
+ چنين پريد پننده |
یکی از بدترین مصیبت های ما زنها مکافاتیه که از دست خودمون می کشیم. چند بار از زنها می شنویم که فلانی خرابه یا بد لباس می پوشه و... چند بار؟ مادرها چقدر بیشتر از پدرها به زیر ابرو و رنگ مو و اندازه لباس اهمیت میدن؟ مطمئنم! چون اگه همون سیاست هائی که برای بالا پائین کردن مهریه و جهاز و غیره به کار می بردن برای لاپوشونی "ننگ" ها و "بی آبروئی" های دختراشون استفاده می کردن الان اوضاع خیلی بهتر از این بود. حداقل چپ و راست تو خیابون هر ماشینی برات بوق نمیزد و هر نره غولی برات سر تکون نمیداد که معنیش باشه: "چرا اینقد ناز می کنی بابا! بیا دیگه!" و ... 
+ چنين پريد پننده |
بدترین ایمیل هایی که این روزا برام میاد- که حتی به مراتب از ایمیل های تکراری و دست دهم گروه عشقیران و غمیران هم بدتره - اونائیه که یه مشت عکس از بدبختی های مردم بهت نشون میدن و میخوان خدا رو شکر کنی! از این بدتر هم ممکنه بشه کسی رو مسخره کرد؟ ببین با اونا چیکار کرده و خوشحال باش که با تو این کارو نکرده!
+ چنين پريد پننده |