تبليغاتX
پننده
حدود كيلومتر 10 جاده كرج،‌ تابلويي هست :‌ تماشاگه خودرو زيرش نوشته موزه اتومبيل!!
+ چنين پريد پننده |
 

 


 

بعضي آدم ها واقعا بي همتان! يكي از اونا براي من لئونارد كوهنه. شعرهاش رو نمي فهمم و دوست دارم. عاشق كنايه هاي عجيب و غريب و فضاهاي عاشقانه ماليخوليائيشم، اروتيك، و پر از كنايه هاي مخصوص خودش. با اون صداي زمخت و خش دار و دلنشينش. همون كه باش ميخونه:ه

I was born like this, I had no choice, I was born with the gift of a golden voice.

، ه و هنك ويليامز بالاي سرش در جواب سرفه مي كنه

يا والسي كه با نفس پر از برندي و مرگش در وين دمش رو دنبال خودش توي دريا مي كشه...ه

و



I wrote for love
I wrote for love.
Then I wrote for money.
With someone like me
it's the same thing.
- 1975

+ چنين پريد پننده |
در شصتمین سالگرد این بمباران [بمباران اتمی هیروشیما]، سه تن از خدمه این هواپیمای جنگی ، اظهار داشته بودند که کاربرد سلاح اتمی اقدامی لازم در تاریخ" بوده و آنها از این کار "پشیمان نیستند".
ه
And I think to myself, what a wonderful world!
+ چنين پريد پننده |

Ernest Hemingway once wrote, 'The world is a fine place and worth fighting for.' I agree with the second part.

Morgan Freeman, SE7EN

+ چنين پريد پننده |
خسته شدم از اینکه وجدان بیدار بشریت باشم. بشریتی که منو حتی به عضو چپش هم حساب نمی کنه! راستی در این صورت که از نصف هم کمترم!
+ چنين پريد پننده |
هیچی مثل حس دلپذیر پیدا کردن خودت نیست. وقتی آهنگ دورز رو گوش میدی، یا پینک فلوید و دوباره احساس می کنی که سوای تمام روزمرگی ها و یکسانی ها تو هم یه کم برای خودت
individuality
داری. مثل اون وقتا که بعد از گند زدن تمام میان ترمها وقتی میرفتی تو کتاب فروشی و دنبال کتاب می گشتی و هر عنوان پر طمطراقی به دور دست میبردت. زندگی جای دیگری است، یا ناگهان تابستان گذشته، یا فراسوی نیک و بد که الان دیگه از خوندنش نمی ترسی، نجواهای شبانه و درد لعنتی دوراس. اینکه در زندگی میشه جسارت هم داشت. اما زندگی حتی تو اون کتاب هم جای دیگه ای نبود و تو اونقدر سخت و بی انعطاف شدی که مثل وانهاده... همه می میرند شده ای. نه مثل اون وقتها که دزدکی با بچه ها میرفتی تو کانون فیلم و پاهات رو می گرفتی بالا که موشی که اونجاها وول میزد موقع دیدن فیلم نیاد رو پاهات! یا فیلم ها رو دزدکی تو ساک میذاشتی و تو هر ایست بازرسی دل تو دلت نبود. الان دیگه تا صبح دو بار دیوار رو نگاه نمی کنی و از بیخوابی حالت بهم نمی خوره. عوضش الان مثل بچه های خوب به موقع سرکار میری... همه چیزت مرتب و منظم شده... فکر کنم وقتشه. شاید این دفعه نوبت هویت و درخت امکانات باشه، یا رهایی از بار هستی؟ شاید دیگه رهایی به سبک شاوشنگ ممکن نباشه... شاید ما یه باشگاه مبارزه دیگه میخواهیم؟
+ چنين پريد پننده |
 خیابون بشینم و مردم رو نگاه کنم که رد میشن. تند و تند یا آهسته، دختر و پسرای دست تو دست هم، دخترا اغلب حرف میزنن که خودشون رو حک کنن. مادرایی که دست بچه هاشون رو گرفتن و راه میبرند. زن و شوهرای پیر. دخترهای نوجوان با هدست هاشون، و پسر های نوجوان هم، این یکی ها از دست عالم و آدم عصبانی! ه
سیگاری روشن کنم فقط برای اینکه مطمئن بشم سنگینی نگاهی روم نمیفته. کتابم رو در بیارم و بازم با خیال راحت ورق بزنم و نخونم. آفتاب روی پوستم و موهام باد توشون می پیچه...ه
بعدش میرم و برای اولین بار در عمرم سنگریا میخرم. پیش خودم زمزمه می کنم: ه
ه

Just a perfect day,
Drink Sangria in the park...

And yes I reaped way more than what I sow... For once in my life...

+ چنين پريد پننده |
چند روز پیش شور بهم گفت که از دیدن این همه فیلم خسته نمیشی؟ دیگه تکراری نشدن برات داستانها؟ بدجوری راست میگه. توی یه مقاله هم راجع به فیلمای پست مدرن همچین چیزی نوشته بود. تمام داستانها به صدها روایت گفته شده اند. از چند طریق دیگه قراره زن و مرد توی فیلم بهم برسن؟ خسته کننده است. اما هنوز هم اولین ها جذابیت خاص خودشون رو دارند. انگار که روح دارند. و جالبه اون روح جمعی زمانه هم به نوعی این احساس خستگی رو به آدم منتقل میکنه. ممکنه به اندازه تمام این مدت فیلم ندیده باشیم اما با همون روح جمعی از سینمای تکراری احساس خستگی می کنیم. ه
اگر چه هنوز هم بعد از دیدن تمام تریلر های تکراری و نخ نما، دیدن بچه رزماری یا فیلمهای عمو آلفرد تازگی عجیبی داره. انگار همون اثبات روح جمعی باشه...
+ چنين پريد پننده |

 

Change your heart
Look around you
Change your heart
It will astound you
I need your lovin'
Like the sunshine
Everybody's gotta learn sometime...




 
 
 
 
 
 
 
وقتی دراز کشیده باشی وگریه کنی اشکات میرن تو گوشت، اما وقتی نشستی میرن تو یقه ات! اشک تو گوشی!!
+ چنين پريد پننده |


این روزا بحث بر سر محسن خان و "منزل" خیلی داغه. اخیرا چند تا ایمیل که عکس سالهای قدیمش رو با جدیدی ها کنار هم گذاشته گرفتم. تحولات سریع و به روزه! من شخصا فیلمهای زیادی ازش ندیدم: "نون و گلدون" (با ادای احترام ویژه به هوارد هاکس!) و "سینما سینماست". نمی دانم این مردک چی از جان سینما می خواهد. نون و گلدون که واقعا عنوانی است در خور تامل! دیگه از این گل درشت تر هم میشه آدم زمختی یک "کیچ" رو به خورد مردم بده؟ و آخرین شاهکار پورنوگرافیک آقا: "س.ک.س و فلسفه"! اینم شد اسم آخه؟ اینو چطوری تو سرت (؟!) خورد کنیم حضرت آقا؟ من به شخصه هیچ مشکلی با تغییر و تحول در آدمها ندارم. کاملا هم بهش اعتقاد دارم. اگه من از کارایی که می کردم و فکرایی که به خودم و دیگران می قبولوندم بگم از خنده می ترکین. اما چیزی که در این حضرات آقا آدم رو دچار دل آشوبه می کنه اینه که ادعا داره. آخه آقای ناجی بشریت، تمام مشکلات مملت خودت که این همه سنگش رو به سینه میزنی حل شده که حالا رفتی سراغ افغان ها و تاجیکهای بیچاره؟
پی نوشت: همیشه فیلم و سینما رفتن برام خیلی بیشتر از یه تفریح بوده، اما اون موقع ها که هنوز از خانواده محترم باف ها دلزده نشده بودم تازه فیلم روزی که زن شدم اکران شده بود؛ عنوان جذابی بود برای منی که سر پر سودایی داشتم. به نوعی هم س.ک.س.ی بود. لفظ اروتیک براش یه کم زیاده، چون مثل همه تولیدات کارخونه اونا گل درشته، چنین عنوانی در "متن" زبانی جامعه ما شاید فقط یه معنی رو به ذهن بیاره. ه
به هر حال تبلیغ این فیلم یه چیزی با این مضمون بود: اگر برای تفریح به سینما می روید این فیلم را نگاه نکنید! از همون روز دیگه وقتم رو با اونا تلف نکردم!ه
پی پی نوشت : با عذرخواهی فراوان از تیم برتن!
+ چنين پريد پننده |
Shall we buy a new guitar?

 
Shall we drive a more powerful car?


Shall we work straight through the night?


Shall we get into fights?


Leave the lights on?


Drop bombs?


Do tours of the east?


contract diseases?


Bury bones?


Break up homes?


Send flowers by phone?


Take to drink?


Go to shrinks?


Give up meat?


Rarely sleep?


Keep people as pets?


Train dogs?


Race rats?


Fill the attic with cash?


Bury treasure?


Store up leisure?


But never relax at all


With our backs to the wall.
+ چنين پريد پننده |
آلن پارکر باید فقط دو تا فیلم می ساخت: دیوار و زندگی دیوید گیل! بیا و بهشت را ببین دیگه اضافه بود. شعار زدگی خفه می کنه آدم رو تو این فیلم. ه
دیوار که فیلم محشریه و جای بحثی درش نیست، و اگه علاقه ای به دیدن زندگی دیوید گیل ندارین خوندن این چند خط جالبه.
+ چنين پريد پننده |
هوارد هاکس میگه: اگه کارگردانی گلدونی رو تو یه صحنه گذاشته باشه که از گذاشتنش اونجا هدفی نداره گلدون رو باید تو سر کارگردان خورد کرد!
+ چنين پريد پننده |
یه دوستی داشتم که بهم می گفت کتاب مثال! راست می گفت شاید، اما انگار به نقل قولهام توجهی نکرده بود!
+ چنين پريد پننده |
کجا این داستان کوتاه رو خوندم یادم نمیاد، ولی مضمونش این بود که آرایشگره بعد از اینکه کارش تموم میشه با تردید و وحشت نگاهی به مشتریش میکنه و بعد میگه عالیه، و مشتری هم... ه
خیلی دلم میخواهد من هم مثل بقیه مردم باشم. از صمیم قلب اعتقاد داشته باشم به اینکه از چای تلخ متنفرم یا عاشق قهوه فرانسه با شیرم؛ از دخترای دبیرستانی بدم میاد یا عاشق بچه های تپلی ام؛ اصلا دلم نمی خواهد کسی بهم کمک کنه یا هرگز در زندگیم به کسی بدی نکردم. با صدای بلند و محکمم اعلام کنم دوست دارم برقصم از فیلمای هندی متنفرم یا بدم میاد مرد موهای بلند داشته باشه. ه
یا من یه مشکلی دارم یا مردم. چطور می تونن این قدر مطمئن باشن از هر چی که میگن؟ چطور؟ هیچ وقت آیا چای تلخ رو امتحان نکردن؟ یا فیلم هندی که دوست داشته باشن ندیدن؟ چطور وقتی داستانهای زندگیشون رو تعریف می کنن همیشه حق با اونهاست و همیشه همه چی رو به روشنی روز میدونن؟ کدوم منبع موثق تمام زوایای تاریک و انگیزه های پنهان دیگران رو براشون آشکار می کنه؟ آیا خودشون هم این طوری فکر می کنن؟ واقعا خوش به حالشون. شاید من هم باید فقط یه کم تمرین کنم؟ این چطوره : "من فقط به خاطر دل خودم وبلاگ می نویسم!!" (ارواح ...ات) ه
پی نوشت: اصلا برام مهم نیست کسی برام کامنت بذاره!
+ چنين پريد پننده |
کوندرا درهویتش ملال را به سه دسته تقسیم میکند، نمی دانم ملال من در این طبقه بندی می گنجد یا نه... خسته ام! درست مثل وقتی که توی اتوبوس میشینی و کتابی هم نبردی برای خوندن و برای چهارمین بار در دو هفته ناچاری "رز زرد" نگاه کنی! رز زرد و نه رز ارغوانی قاهره!
بیت: "خسته ام من... خسته ام من"!ه
و باز هم به قول کوندرا همون دقایق بین خواب و بیداری صبح به خودی خود کافیه که از به دنیا آمدن پشیمان نشویم! و اگه خوش شانس باشیم و بتونیم نیم ساعت وقت برای لودویگ ون پیر وقت بگذاریم که دیگه بهتر!
+ چنين پريد پننده |
بچه که بودم بعضی از کارتون ها نریشن داشتن. همیشه موقع دیدنشون عصبی می شدم! چون نریشن عقب تر از داستان کارتون بود و من اونقدر ابله و قالبی که همیشه منتظر میموندم توضیحات کامل بشه! تا وقتی که یارو ماجرا رو تعریف نمی کرد، علیرغم اینکه با چشمای خودم میدیدم که چی میشه منتظر بودم تائیدش رو هم بشنوم! ه
الان هم همینه، همیشه منتظر میشینیم تا یکی بیاد و ماجرا رو برامون توجیه و تفسیر کنه.
+ چنين پريد پننده |
تو فیلم دکتر استرج لاو، یه دیالوگ هست که می ترکونه: وقتی سفیر شوروی و ژنرال تارجیدسن مشغول دعوا(در اتاق جنگ!) هستن، رئیس جمهور میاد و میگه: آقایون شما نمی تونین اینجا دعوا کنید اینجا اتاق جنگه!

 

 

+ چنين پريد پننده |
برای سومین بار در این هفته (و دومین بار در امروز) مستند زندگی کوبریک رو نگاه کردم. چند تا نکته برام خیلی جالب بود. یکیش اینکه غولایی مثل اسکورسیزی و وودی آلن و ... چنان درباره اون نظر میدادن که انگار یه تماشاچی ساده هستن. کاش میشد تک تک نسخه های این فیلم رو تو سر اون منتقدای مسخره برنامه های تلویزیون خورد کرد! علی الخصوص وقتی دم از "عامه تماشاگر" یا از اون بدتر "تماشاگر عامه" میزنن!
+ چنين پريد پننده |
بعد از اینکه سالها با جون کندن بالاخره خودم رو تعلیم دادم که قیمت ماست و جنس پارچه و تعداد ورودیهای آنالوگ هر سیستمی مهمترین حقایق دنیا هستند و مهمترین مهارت کاری دونستن ارتباطات بیمار و انگلی بین آدمهاست و با شخصیت ترین آدم دنیا الان رئیس شماست، درست همون موقع باید "دا" بهم راز فال ورق رو بده! که من هم توی راه بخونمش و موقع پیاده شدن ببینم که رو در ماشین یه ژوکر چسبونده شده!
+ چنين پريد پننده |
فقط برای اینکه وسواس عددم تکمیل شه!
+ چنين پريد پننده |
داشتیم به وودی آلن 2 کمک می کردیم کتاباشو جمع کنه. سعی می کردم مثل بچگی هام غرق کتابا بشم ولی فایده نداشت. اون وقتا یه کیف دیگه داشت. یواشکی میرفتم تو انباری یا توی راه پله ها، هر جا که کتاب قدیمیاش رو میذاشت... دزدکی کتاب خوندن یه حال دیگه ای میداد. مخصوصا "به کودکی که هرگز زاده نشد"، چون یه چیزایی توش بود که همه جا صحبتش نمی شد! گرچه هیچوقت درست نفهمیدم داستان از چه قرار بود! اما دیگه اون حس و حال رو ندارم. دیگه وقتی پتوی سبز روشن رو دور خودم می پیچم و همه راهای هواش رو هم میبندم همون پتو نمیشه چهار گوشه تمام دنیا. انگار راس راسی بزرگ شدم! پ
پی نوشت: راستش من هنوزم بعد از این همه سال نفهمیدم چرا بچه هایی که قبل از اعلام ازدواج دو نفر به دنیا میان میشن نامشروع؟ مگه دونستن دیگران چه تغییری در ماهیت اون رابطه میده؟ انگار هنوز هم بلاهت بچگیم رو از دست ندادم!
+ چنين پريد پننده |
هر چی میگردم منبع این داستان رو پیدا نمی کنم، اما نقل به مضمون: فیلسوفی خواب می بینه که مشغول مناظره با سقراط (یا یکی دیگه از کله گنده ها)ست. توی خواب شروع می کنه به نقض نظریه اون یارو! بعد متوجه میشه که خوابه و وقتی بیدار میشه بلافاصله شروع می کنه به نوشتن استدلالش و دوباره میخوابه. فردا صبح با هیجان میره سراغ نوشته اش، میبینه که نوشته:"من ثابت می کنم که تو اشتباه می کنی!" هر بار میرم سراغ ایده هام برای نوشتن همیشه با این حس حماقتبار مواجه میشم! همون ایده های بین خواب و بیداری یا کله سحر تو مبال!
+ چنين پريد پننده |